Made In Me

Posted in connections, dissatisfactions, living life, the way I am me by made in me on Monday,July 19,10

اذیتم می کند . رسمن اذیتم می کند . دارم تمرین می کنم خودم را رها کنم از وابستگی چیزهایی که اذیتم می کنند . خانم دوستِ دوست ِ فال چای بگیر هم همین را گفت . راست گفتی میم ، من هم در طول کل ماجرا به فکر این بودم که حرف های خانم برایم باورپذیر هست یا نه ، یا که دقیق تر ، آدم باورکردنشان هستم یا نه ، ولی راست گفتی ، از بین حرف هایش گاهی آدم یاد خودش میفتد و کارهای باید انجام شونده و تصمیمات باید گرفته شونده اش

Posted in dissatisfactions, the way I am me by made in me on Wednesday,March 24,10

دلم نازک شده ، گوشه های لبم آماده ی پایین افتادن ، ته گلوم آماده ی درد گرفتن

Posted in connections, the way I am me, to the moon by made in me on Saturday,March 6,10

تعارف که نداریم، حالا که بعد این همه اصرارش  قرار است باز  هم را ببینیم، فکر می کنم هیچ وقت انقدر نخواسته ام کسی را باز ببینم و انقدر نخواسته ام همان کس را هرگز نبینم …هیچ وقت این طور گریزناپذیر نخواسته ام آن هفت ساله را ، نو کنم و این طور ناگزیر نخواسته ام لگد بزنم به همه هفت ساله دیرین… بعضی ها ماندگار می شوند، خرده های ناگزیرشان می ماند با تو . برای بعضی ها ماندگار می شوی، خرده های گریز ناپذیرت می ماند در قلبشان.ماجرا به همین سادگی است

نابهنگام –

Posted in connections, the way I am me by made in me on Thursday,February 25,10

من اما آدم خودم را جا گذاشتنم ، من نه که زحمتی بکشم ، بی زحمت یادگاری می گذارم از خودم ، یادگاری می دهم از خودم ، جای یاد خودم را محکم می کنم ، به خیال خودم لااقل . من دوست داشتنی هایم را شریک می شوم که خودم را شریکِ یاد کنم ، شریکِ دوران کنم ، شریکِ بَعد بودنمان کنم ، شریکِ نبودنم کنم . من نه که زحمت کشیده باشم ، بی زحمت خواسته ام بعدش بشنوم آخخ بوی تو را می دهد من و بالشم

Posted in connections, dissatisfactions, the way I am me by made in me on Thursday,February 25,10

آشتی مان را هم کردیم و تمام شد اما ، می خواهم بگویم ، من نبوده که فریاد نشنیده باشم در زندگی ام ، خانواده ی ما خانواده ی آفتابی ای نبوده ، داد و بیداد داشته ایم تا یادم هست ، صدای  بم مردانه ، صدای زیر لرزان زنانه ، همه . این سرمای صدایت که بلند میشود روی من اما بی سابقه است برایم و هربار انتظار ناکشیده . برای منی که پناه آورده ام به گرما تو ، این سرما  زمهریر است . نکن

Posted in specials, the way I am me, to the moon by made in me on Thursday,February 25,10

سرخپوست ها می گویند برای آن که چیزی را از یاد برد باید آن را نوشت، این را یک وقت رودریگو که مادرش ورونیکا از نسل سرخپوست های اسپانیاست، به من گفته بود
یکشنبه ی پیش وقتی آن قدر باران بارید که آخر شب حس کردم قطره های باران تا عمق حواسم نفوذ کرده است، خواستم بیایم و بنویسم من هنوز عاشقت هستم و ننوشتم
تمام روز بعدش هم باران بارید، آن قدر که دیگر صدای قطره هایش را نمی شنیدم و چیزی نمی دیدم جز طرح محو شیروانی های سرخی که زیر مه خاکستری رنگی گم شده بودند
به گمانم تا یکشنبه ی بعدی که بخواهم بیایم و بنویسم عاشقت هستم، همه ی حجم توسکانی لبریز از باران شده باشد
سرخپوست ها می گویند برای آن که باران بند بیاید باید گلدان ها را در ایوان گذاشت، این را یک روز ورونیکا مادر سرخپوست رودریگو، در اسپانیا برایم تعریف کرده بود
هشتاد و چهار یکشنبه که لااقل نصفش باران باریده است، می آیم این جا بنویسم من هنوز عاشقت هستم و نمی نویسم
از حجم بارانی که این چند روز بارید حس می کنم که همه ی شیروانی های سرخ خاکستری شده اند، تمام گلدان ها را می برم که در ایوان بگذارم
به گمانم من هزار و سیصد و هشتاد و چهار یکشنبه ی دیگر هم که بیایم این جا و زیر باران توسکانی بنویسم عاشقت هستم، از یادت نخواهم برد

کافه ریسترتو –

Posted in the way I am me by made in me on Thursday,February 25,10

دلم درد می کنه، ولی آرومم

   سی و پنج درجه –

Posted in connections, dissatisfactions, give her a smile, the way I am me by made in me on Wednesday,February 24,10

قرارمان اگر چیزی جز این قرار نانوشته ی ناگفته ی هفت ساله مان بود دختر جان ، اگر سخت بودن هامان مال هم نبود ، اگر چیزی جز سردی نم ناک صبح های گز کردن هایمان هم می توانست ، توانسته بود گه گاهی پوست های کلفتمان را بیندازد ، می آدم و درون – لرزه هایم را برایت می گفتم .  از این چرخ و فلک که می کشدم تا آن بالا ها و رهایم می کند و دوباره . می آمدم آه من از کجا بیان کنم این ماجرا هایم را برایت می گفتم . می آمدم یو وِر فور می دَت نایت اِوری ثینگ آی آلویز درِمت آو این لایف هایم را برایت تعریف می کردم . که برای کس دیگر نمی توانم . تو بدان . تو اگر می دانستی ، شاید هم می آمدی دستم را می کشیدی بیرون ، از خودم ، که بد می آزاردم ، خودم که می نشیند تصویر می سازد ، تصویر دردناک می سازد ، تصویر نیست ، حقیقت نادیده است و حقیقت دانسته . ذهنم خیال پرداز قهاری ست طفلکی ، خودش تصویر می سازد ، خودش می بیند ، خودش خودش را حلق آویز می کند . می آدم برایت می گفتم از تصویر هایم . شاید که آرام می گرفتم

Posted in connections, living life, the way I am me by made in me on Tuesday,February 23,10

من این روزها انسانی ست  راضی . خیلی راضی . کم کم بیش تر این را متوجه می شوم 

Posted in connections, the way I am me by made in me on Wednesday,February 17,10

 رابطه های لب-مدار

واقعن ربطی ندارد که ماجرا تم عاشقانه داشته باشد، تنانه داشته باشد، رفاقتانه داشته باشد، آزادانه داشته باشد یا هر چیز دیگر. داستان این است که “بوسه” توی بعضی رابطه‌ها در می‌آید، توی بعضی‌ها نه. من نمی‌دانم دقیقن چه اتفاقی می‌افتد که بعضی رابطه‌ها “لب-مدار” می‌شوند، اما به این نقطه رسیده‌ام که لب‌ها، جدای تن‌ها، برای خودشان شیمی دارند، کانکشن دارند، بگیر و نگیر دارند. به این نتیجه رسیده‌ام که توی بعضی رابطه‌ها، “لب” نهایتن از کار در نمی‌آید، هر چقدر که رابطه کار کند، حتا رختخواب کار کند. توی بعضی رابطه‌ها هم، هوم… هرکجای رابطه که کار نکند، لب‌ها حکمرانی می‌کنند، ساز خودشان را می‌زنند به کل، کار می‌کنند. توی بعضی رابطه‌ها، لب‌ها یک‌بار ار-گاسم می‌کنند، باقی قضایا یک‌بار دیگر

سی و پنج درجه –

خوب اوهوم اوهوم دیگه

Posted in sometimes, the way I am me by made in me on Saturday,February 13,10

یکی این غوغای ستارگان شکیلا رو دی ال کنه بیاره بده بهم . من این آهنگه رو بدون اینکه تا حالا داشته باشمش حفظم تقریبن . بعد مال پروینشو که دی ال کردم باباهه اومده گوش داده لبخند زده گفته من این ( من ) اینقدی ( اینقد ) بوده می بردمش حموم اینو می خوندم . من به شدت باور دارم که از همون جا حفظمش . ولی اون ورژنی که توی کله ی من هست اینجوریه که می خونه از شادی پر گیرَََََََم که رَسََََََََم به فَلَََََََک ولی مال پروینش اینجوریه : از شادی پر گیرم !( می خوره تو دیوار ) که رَسَََم به فَلََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََک . دوست ندارم اینو . فک کنم ورژنی که می خوام مال شکیلا باشه . امیدوارم . مال ستار و اینام که مطمئنم نیست . صدای زن توی گوشمه 

Posted in happiness, the way I am me by made in me on Thursday,February 11,10

گمانم این چیزی که دارم تجربه می کنم با تو ، خودم را وادار می کنم بهش ، و این وادار کردن به طرز عجیبی آسان است برایم ، منی باشد بی دریغ

Posted in specials, the way I am me by made in me on Monday,February 1,10

ما ، همه ي ما ، حداقل يك دختر يا يك زن را در طول زندگي مان كشته ايم .بعد كسي پيدا شده آمده و جسد را با خودش برده است 

يونس تراكمه – مكث آخر

Posted in the way I am me by made in me on Thursday,January 28,10

من ورِ باور نکن ام که بخش عمده ای از من است بهم می گوید این زن های شلخته ی بی نقصِ حسودی برانگیز ، شلختگیِ بی نقصِ حسودی برانگیزشان را هم زحمت می کشند . می چینند . زحمت نکش . حسودی نکن تو

Posted in connections, give her a smile, the way I am me by made in me on Saturday,January 16,10

این آدم های قدمت دار آدم هم داستانی دارند برای خودشان . قدمت دار شدن آدم ها هم داستانی ست برای خودش . یعنی حالا که با هم می رویم ، با هم راه می رویم از این سر شهر تا آن سر شهر ، توی کوچه های پیچ در پیچ ، کوچه های دراز که خیلی مانده تا تهشان ، اینقدر که پاهامان و فک هامان جان ندارند دیگر آخر خط ، هیچ کس که نمی آید جای تو را بگیرد . من اصلن همیشه چسبیده ام به قدمت همه چی به آشنا-بودگی همه چی به جاافتادگی همه چی . سختم است ، جانم بالا می آید برای کندن از آشنا ، آشنا شدن با نو . تنبلم . گوشه کنار چیزی که قالبم شد ، فیتش شدم ، ول-کردنش نمی آیدم . مخصوصن که آدم باشد لامصب

داستان تو هم همین است . همین که هر روز صدات آشنا ترم می شود . دوست ترم می شوی . جنب و جوشمان فروکش می کند ، رسوب می کنیم توی زندگی هم . توی هم . همین است داستان قدمت دار شدن تو ، این روزها که می گذرند 

Posted in living life, numb, the way I am me by made in me on Saturday,January 9,10

الان برم پلوور و دربیارم تی شرت دراز بپوشم 

روی شلوار مخمل کبریتی

Posted in the way I am me by made in me on Tuesday,January 5,10

عشقی هم که بین این دو نفر (فروغ و گلستان) به وجود آمد، به ‌نظر من (پوران فرخ‌زاد) کارگشا بود؛ نمی‌شود انکارش کرد. حتی لحظات تلخ‌اش هم، باز کارگشا بود.  چرا این ‌را می‌گویم؟ برای این‌که خود من در زندگی، با هر لطمه‌ای که خوردم، هر غمی که برایم پیش آمد، هر دردی که کشیدم؛ غنای بیشتری پیدا کردم. یعنی آن حسی که باعث می‌شود آدم بنویسد یا شعر بگوید یا کار هنری و ادبی کند، با ناملایمات تحریک می‌شود. من فکر می‌کنم اگر آدم خیلی خوشبخت باشد، هرگز چیزی نمی‌شود؛ آدمی به جایی می‌رسد که تجربه کند 

 پوران فرخ زاد

هی پسره ، چی می گفتم دیشب بهت ؟ بیدار بودی که ؟