Made In Me

Posted in happiness, pain, specials by made in me on Thursday,August 26,10

دامن کشان ساقی مِی خواران، از کنار یاران، مست و گیسو افشان می گریزد
در جام می، از شرنگ دوری، از غم مهجوری، چون شرابی جوشان، مِی بریزد
دارم قلبی لرزان به رهش، دیده شد نگران
ساقی مِی خواران، از کنار یاران، مست و گیسو افشان می گریزد
دارم چشمی گریان به رهش، روز و شب بشمارم تا بیاید
دارم چشمی گریان به رهش، روز و شب بشمارم تا بیاید
آزرده دل از جفای یاری، بی وفا دلداری، ماه افسونکاری، شب نخفتم
با یادش تا دامن از کف دادم، شد جهان از یادم، راز عشقش را در دل نهفتم
از چشمانش ریزد به دلم، شور عشق و امید
دامن از کف دادم، شد جهان از یادم، راز عشقش در دل تا نهفتم
دارم چشمی گریان به رهش، روز و شب بشمارم تا بیاید
دارم چشمی گریان به رهش، روز و شب بشمارم تا بیاید

Advertisements

Posted in connections, pain by made in me on Tuesday,November 10,09
Till The Pain Is So Big You Feel Nothing At All

از کجا بگویم . از چه بگویم که برسم به این بغض ناگهان . همین پنج روز پیش بود دیگر . نشستیم با آقای دوست به حرف زدن . از مرگ همسایه شان گفت . از فکر و خیالش . از حال حالای همسایه . که کجاست . چه می کند . چه می بیند . و من بودم . همین پنج روز پیش . گفتم من آدم آنطرف نیستم .  من آدم بعد نیستم . من همه ذهنو خیالم این طرف است . به دختر همسایه . به نبودن همسایه . به خاطره ها ، لحظه ها ، شادی ها و غم هایی که دیگر تمام شد . به آینده ای که دیگر شریکش نیست . که چه عجیب است این تمام شدن . این نبودن . گفتم من آدم تصویرهام . من آدم صداهام . متن می خواهم برای احساس کردن . ماده می خواهم . که چنگ برنم بهش . توی فضای خالی بی ماده غوطه می خورم . می روم . می روم . مانعی سر راهم نیست . باید دلیل بگذاری جلوم . باید بکوبی ام به دیواری چیزی . باید لمس کنم . بی لمس نمی فهممش . می فهممش ، باورش نمی کنم . پنج روز پیش بود این حرف ها و امروز ، پسر عمه جانمان مرد . به همین سادگی . تصادف . مرگ مغزی . پسر عمه جانمان مرد . بیست و چهار . بیست و پنچ . نمی دانم . مرد . صدای گریه برادرم از پشت درهای بسته اتاق هامان می آید و من باز مانده ام . ناباور . می گردم بین تصاویرم . از او 

آمده بودی دنبالمان . که راه را نشانمان بدهی . چند سالت بود ؟ چند سالم بود که این همه زیبا آدمی به نظرم ؟ خانه ما بودیم . دستت را گذاشتم روی صورتم . سرد بود . کنار دریا . بچه لاکپشت پیدا کردم و بازی کردیم . تاریک شد . پرتش کردیم توی آب . در یخچال را محکم بستی . بعد که بازش کردی یادت هست ؟ یک دنیا شیشه روی زمین بود . عکس روی بوفه مامان بزرگ . آخرین بار . شب عروسی تو . پسر کوچولو . پسر عمه کوچولوی دوست داشتنی ام . باورم نیست . احساسی ندارم . تصویری ندارم . دیواری نیست . شاید مادرت را که دیدم