Made In Me

Posted in connections, living life by made in me on Monday,July 19,10

جالبش اینجاست که تحمل شنیدن غم و فرسودگی این همه مدت  تلنبار شده توی دل و جان آدم را هم ندارند ، آنقدر که شک می کنم اصلن حق ابراز کردنش را دارم یا نه . آنقدر کوچک و بی ارزش می آید در نظرشان که محکوم می شوم به بی انصافی کردن . بعدش هم می شود دلیل غم و فرسودگی تلنبار شونده توی دل خودشان . من می مانم و گیجی این ضد حمله و این فکر که اینها خوشند با همین که هست ، با این فرسایش که من می بینم و حس می کنم و گویا نمی بینند و حس نمی کنند . فکر این که اصلن من نباید ببینم و بشنوم و حس کنم این ها را که می بینم و می شونم و حس می کنم  ؟ اگر که این طور است چطور ببندم روزنه های بیش از حد باز شده ام  را به روی این دیده ها و شنیده ها و حس شده ها تا آزرده نشوم و آزرده شان نکنم . روزهایم را بگیرم و بروم بی آنکه سرم را به هیچ سمت وسویی بچرخانم بی آنکه گوش هایم تیز شوند بی آنکه پوستم نازک باشد ، خیالیم باشد

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: