Made In Me

Posted in specials by made in me on Tuesday,November 24,09

مگر اینکه – یک داستان مستهجن

اگر قرار باشد آن بیست و خرده‌ای دقیقه‌‌ی کذایی را خیره به دست‌های پسره باشم ترجیح می‌دهم نقاش قرن نوزدهمی‌اش بی‌تفاوتی انگشت‌های او را طوری کشیده باشد که انگار دارد با لبه‌ی ملافه یا نوک سبیل‌اش ور می‌رود و نه با شرمگاه دختره.

 در آن بیست و خرده‌ای دقیقه‌ای که مقابل تابلو ایستاده‌ام و وانمود می‌کنم که به لاس زدن دوست‌دخترم با راهنمای موزه توجهی ندارم، دختره‌ی توی تابلو می‌تواند سرش را روی بازویش بگذارد و  به پهلو بخوابد و پسره طاق‌باز، موازی با او اما در جهت عکس‌اش دراز بکشد. دست چپ‌اش باید زیر سرش باشد و دست راستش بین پاهای دختره. چشم‌های پسره لابد باز است چون باید بشود در آنها کنجکاوی جراحانه‌ای از لمس امعاء و احشاء آدم زنده را تشخیص داد. این تابلو قطعاً اثر نقاشی است که در کشیدن حالات مختلف آلت مردها متبحر است وگرنه مجبور می‌شود پایین تابلو بنویسد «این دو نفر چند ساعتِ قبل از رسیدن به تصویری که مقابل شماست را مشغول گاییــدن همدیگر بوده‌اند و حالا پسره رمق هیچ نوع عمل جنسیی ندارد.»

 تا اینجا می‌توانم نقاش را همراهی کنم. از اینجا به بعد به عهده‌ی خودش است تا خطوط گردن دختره را چنان بکشد که بعد از آن بیست و خرده‌ای دقیقه‌ی کذایی که دوست‌دخترم کنارم می‌ایستد بتوانم با اطمینان پشت وراجی درباره‌ی دختر و پسر داخل تابلو، پنهان شوم: «اِ.. اینجایی؟ داشتم فکر می‌کردم انگار پسره اوائل آشنایی‌شان، چند سال قبل از اینکه تصویرش را بکشند، یکبار می‌خواسته با دختره به هم بزند. همان روز که اعلام جدایی می‌کند و دختره می‌رود، پسره لای فیلتر سیگارهای جاسیگاری چندتا فیلتر ماتیکی پیدا می‌کند.. می‌رود جاسیگاری را خالی می‌کند توی سطل آشغال. بعد همینطور که نشسته و خیال می‌کند که از رفتن دختره عین خیالش نیست، دو تا هسته‌ی انگور کنار بشقاب میوه‌خوری صاف می‌آیند می‌خورند توی چشم‌اش. می‌داند انگور را هم دختره خورده.. یکاره دو تا هسته‌ی انگور را هم بر می‌دارد و می‌رود بیاندازدشان توی آشغال‌ها که لابد ابتذال حمل دو تا هسته انگور متوجهش می کند که “حالا چه کاریه؟” اینطوری می‌رود سراغ دختره. اما این نقاشی که ما می‌بینیم مال چند سال بعدشان است. پسره اینجا، در این حالت دارد فکر می‌کند هیچوقت نمی‌تواند از این دختره جدا شود چون در این چند سال، کار از دو تا هسته‌ی انگور و چندتا فیلتر سیگار ماتیکی رسیده به تمام فیلم‌هایی که با هم توی تلویزیون دیده‌اند (ببین اصلا مهم نیست که قرن نوزدهم تلویزیون نبوده.. گوش کن!)، تمام غذاهایی که با هم روی اجاق گاز پخته‌اند، تمام صندلی‌ها و فرش‌ها و ظرف‌ها و.. تمام وسایلش.. اگر قرار باشد دختره برود پسره باید تمام زندگی‌اش را بیاندازد توی سطل آشغال تا بتواند فراموشش کند.. منطقی نیست؟» دوست‌دخترم هم احتمالا با تردید می‌گوید «آره خب..چرا.»

[+]

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: