Made In Me

Posted in connections, dissatisfactions by made in me on Wednesday,August 19,09

یک وقت های فاکد آپی هست . حالیت هست آن وقت که بعد همه ی کتاب خواندن ها ، آهنگ گوش کردن ها ، وب سرفینگ ها ، فیلم ببینی ها ، هو دینر ویث فرندز ها ، آخرش خیر سرت گوسفند لازمی . که با احساسات یک ده هزارم مولارش خرت کند که با خودت خیال کنی وه چه زندگی می کنم من

Advertisements

Posted in specials, the way I am me by made in me on Wednesday,August 19,09

ER

همه تان آمدید و از دسپرت هاوس واویز و لاست و کوفت و زهرمارتان نوشتید . این هم مال من . سریال قدیمی پر از آدم های معمولی پر از روابط معمولی پر از زندگی معمولی مورد علاقه من

Posted in happiness, movie by made in me on Tuesday,August 18,09

آها آها هری پاتر هم

Posted in give her a smile, living life, my name is JN by made in me on Tuesday,August 18,09

لیمو ترش بمالید زیر بغلتان

Posted in happiness, movie, the way I am me by made in me on Tuesday,August 18,09

ای آر

سابرینا

میوزیک فرام ان آدر روم

اینا

Posted in happiness, my name is JN by made in me on Tuesday,August 18,09

تارت توت فرنگی

Posted in specials by made in me on Tuesday,August 18,09

می دانی، بعضی چیزها توهم است.

فرضا هم آغوشی رویایی ای انجام داده اید، تنگ چپیده اید در بغل هم. فرضا او دقیقا اندازه اش قالب آغوش توست. فرضا یک دستت را انداخته ای دورش، او صورتش را قایم کرده در سینه ی تو، تو لپت را چسبانده ای به موهای او، که با هر نفسی که تو می کشی این ور آن ور می شوند و غلغلک می اندازندت. مثلا احساس می کنی تو محافظش هستی، که تا آخر دنیا باش هستی و او یگانه عشقت و عزیزترین داراییت است. مثلا او هم احساس می کند یک پناه دارد، که در آغوش تو و با تو، جایش امن است. این احساس زیبا، این احساس مقدس عشق و امنیت، دقیقا چرند است، توهم است. یک سوسک رهگذر می تواند صاف بشاشد توی تمام این لحظه، انگار که از بیخ امنیتی در کار نبوده. یا مثلا بابا یا ننه ی یکی تان که زرتی در را باز کند و شما ها را ک_ون لخت ببیند، یا اصلا یکیتان شاشش بگیرد، کار “لحظه” تان تمام است. از آن عمیق تر و بنیادی تر، تو خودت خوب می دانی که هم الان که او، عشق زندگیت، از در برود بیرون، اگر پا بدهد و ایزد قسمت کند و یکی بهتر بیاید تو، خوب آمده است دیگر ، قدمش سر چشم. او ولی، شاید نداند که توی عاشق نستوه و شوالیه ی دلیر، محافظت از یکی دیگر که هیچ، تنبان خودت را بتوانی نگاه داری ماه قاچ کرده باشی انگار. حقیقت این است که کل آن لحظه ی زیبا، عاشقانه، پر احساس، پروانه ای، و چه می دانم هر کوفت دیگری، حقیقتش بر پایه ی هیچ است، بنیادش بر پشم است، فلذا، ارزشش نیز

بعضی چیزها پندار است، همان قدر هم می ارزد، حتی کمتر

Posted in iran by made in me on Monday,August 17,09

sign

Demand to the International Communities to take Urgent action in order to stop the crimes by the Islamic Republic of Iran and to bring those responsible to justice.

[+]

Posted in give her a smile, specials by made in me on Friday,August 14,09

این مامان ما چون تا چندین سالگی ما داشته درس می خونده خیلی حوصله ی یادگاری از بچگی نگه داشتنو اینا نداشته ، مام همیشه غر زدیم بابتش . بعد حالا الان بابام اومده یه سربرگ قدیمی آزمایشگاه آورده میگه نگا کن . وستش یه پازتیو قرمز نوشته . میگه این تویی . هیچی دیگه قربون خودم برم

Posted in two cherry blossoms on tree by made in me on Friday,August 14,09

RBs

Posted in specials by made in me on Wednesday,August 12,09

Now one is the key
Two is the door
Three is the path that will lead us to four
Five is the time you kidnap my mind
And to extasy

Posted in iran, specials by made in me on Saturday,August 8,09

mana neyestani

Posted in iran by made in me on Saturday,August 8,09

Sign

Free Mohammad Ali Abtahi

[+]

Posted in iran by made in me on Saturday,August 8,09

Sign

Letter to The UNHRC , Requesting That The Case Of  The Systematic and Widespread Violation

Of The Basic Rights Of The Iranian People Be Referred to The Security Counsil

[+]

Posted in dissatisfactions, iran, specials by made in me on Saturday,August 8,09

kianoosh asa

 

تنبور زدن شهید کیانوش آسا

انگار برای غم این روزها می زند

Posted in happiness, iran by made in me on Saturday,August 8,09

آهای آقای دانشجو ، تازگی ها تشریفشان را برده اید شهرهای شمالی ؟ جاده چالوس را دیده اید ؟ 

دوست دارم این مردممان را . این مردم لبخند به لب ، وی نشانمان را . این مردم زنده که با انگشت ها ، با لباس ها که با برگ درخت سبزیشان را فریاد می زنند ، یادآور می شوند . این مردم  که دارند خودشان می شوند ، دیوار سی ساله ی دشمنی را می شکنند و دوست می شوند . غم هاشان را شریک می شوند ، دردهاشان را شریک می شوند و می خندند . دوست دارم این مردم امیدوارمان را . این مردممان را که دست برنمی دارند از حرفشان ، از حقشان ، از حقانیتشان .  دوست  دارم این مردم نترسمان را ، این مردم باهوشمان را که پوزخند می زنند به حقه های بچگانه و کثیف خونخواران . دوست دارم این مردممان را که هوشیار و استوار می مانند ، زندگی می کنند و می گویند ” ما هستیم ” ، نمی توانید انکارمان کنید

Posted in iran, specials by made in me on Monday,August 3,09

 

Freedom

فصل اول

————————
تاريخ اين قرن را که بنويسند، فصل اولش را با ما شروع خواهند کرد
لابد جايي در مقدمه کتاب هم خواهند نوشت که پيش از جنبش ما هم در اين قرن وقايعي رخ داده است، يازدهم سپتامبر ، جنگ افغانستان و جنگ عراق. اما همه شان بازمانده از قرن قبل بودند، با گفتماني مانده از آن قرن و با ابزار قرن بيستمي، هواپيما و موشک و گلوله و آنوقت خواهند نوشت که فصل اول را به ما داده اند براي اينکه فرزند راستين زمان خودمان بوديم و گفتمانمان، گفتمان آغاز هزاره سوم
همان اوايل کتاب خواهند نوشت که جنبش هاي اجتماعي فرزند فن آوري هاي ارتباطي هستند و همانجا خواهند نوشت که ما نخستين جنبشي بوديم که به تمامي، مسيرهاي ارتباطي نويني که از آغاز اين قرن گسترش يافته بود را بکار بستيم . شايد همانجا مدخلي باز کنند به اينکه اين ابزارها چگونه ساختار جوامع را تغيير دادند و چطور نگرش دنيا را به طبقات اجتماعي، گردش کار ، توليد و توزيع ثروت، رهبري و مديريت اجتماعي و حتي نگرش دنيا به ارزشهاي پايدار انساني را تغيير دادند

در همان صفحه شايد ، عکسي باشد از مخترع اولين نمونه گوشي هاي تلفن همراه و عکسي باشد از بنيانگذاران ويکي پديا، فيس بوک ، بلاگر ، يوتيوب ، پادکست و يا شايد از مجسمه آنها در ميادين اصلي شهرهاي پيشرو جهان و لابد زيرنويس عکس هم خواهد بود : “چهره هايي که جهان قرن بيست و يکم را ساختند”

همانجا خواهند نوشت که تا پيش از اين، مسيرها يکطرفه بود : کسي مي نوشت و روزنامه ها چاپ مي کردند و الباقي مردمان مي خواندند، يک نفر حرف مي زد و الباقي مردمان مي شنيدند، يک نفر در صفحه تلويزيون بود و الباقي نگاهش مي کردند، کسي فرمان مي داد و رهبري مي کرد و توده هاي بي شکل در پشت سرش به راه مي افتادند. خواهندنوشت که ساختار جامعه و توزيع اطلاعات و ثروت و قدرت هرمي بود، و بعد خواهند نوشت و لابد پررنگ هم خواهند کرد که فن آوري هاي نوين ارتباطي، جامعه را مسطح کرد. آنقدر به پايه هاي هرم توانايي بخشيد که آنها را تا راس بالا کشيد ، اين امکان را فراهم کرد که با هم در ارتباط باشند، خبر بگيرند و خبر بدهند، اطلاعات رد و بدل کنند، بگويند و بشنوند، ببينند و ديده شوند و مسيرهاي تازه اي پيدا کنند که همکاري کنند، توليد فکر کنند، نقد کنند و پيشرفت کنند

بعد آنوقت بالاي همان صفحه عکس ما را خواهند گذاشت با پرچم هاي سبزمان خواهند نوشت که ما اولين جنبش اجتماعي اي بوديم که رهبرش همه مان بوديم، برنامه ريزش هم همه مان و آن کسي هم که نامش را صدا مي زديم، حداکثر سخنگوي بخشي از مطالبات ما بود
شايد همانجا کادري هم باز کنند و داخلش بيانيه ميرحسين را که نوشته با توجه به اينکه مردم در نماز جمعه شرکت مي کنند، دعوتشان را مي پذيرد و مي آيد را به عنوان نمونه بگذارند و لابد براي خوانندگان آن دوره توضيح هم بدهند که تا پيش از آن مرسوم بوده که رهبر يک جنبش اعلام کند که مي رود و مردم را دعوت به آمدن کند
بعد لابد زير فصلي باز مي کنند که چطور جنبشي که مرکز فرماندهي نداشت، انقدر هماهنگ عمل مي کرد، انقدر خوب ايده ها، خواسته ها و شعارهايش مطرح مي شد، نقد مي شد، کامل مي شد و بعد يکروز انقدر خوب بيان مي شد که انگار همه اين ميليونها نفر، سالها با هم تمرين کرده اند. شايد همانجا، در نسخه الکترونيکي اين کتاب تاريخ لااقل، لينکي هم باشد به فيلمي از ما که بلندگو فرياد مي زند مرگ بر آمريکا و ما اين همه آدم جواب مي دهيم مرگ بر روسيه. بي آنکه کسي مان از قبل به اين پاسخ فکر کرده باشد، بي آنکه هماهنگ کرده باشيم چنان فرياد مي زنيم که انگار يک دهانيم و يک حنجره

همانجا خواهند نوشت که ما اولين حزبي بوديم که شوراي مرکزي نداشت، دبيرکل نداشت، شاخه سياسي نداشت. خواهند نوشت حزبي بود با آنارشي کامل که رفتاري کاملا نظام مند داشت. لابد طعنه اي هم خواهند زد به احزاب آنارشيست دهه هاي قبل از ما که وجودشان نظام مند بود و رفتارشان آنارشيستي. خواهند نوشت که حزب ما ارگان حزبي نداشت ، اما با اين همه مواضعش روشن بود، برنامه هايش هم درست تنظيم مي شد. خواسته هايمان هم جمع بندي مي شد، نقد مي شد ، کامل مي شد و به واضح ترين شکلي بيان مي شد

در همين فصل خواهند نوشت که ما آخرين روزهاي تفنگ و گلوله را زندگي کرديم و نشان داديم که هر کجا که آگاهي و اطلاعات و مسيرهاي کافي براي ارتباط انساني وجود داشته باشد، گلوله بي معني است. لابد عکسي هم خواهند گذاشت از تک گلوله اي در جايي از موزه آزادي ما و زيرنويسش خواهند نوشت “آخرين گلوله اي که از خشاب در آمد”.
ظريفي هم لابد پيدا خواهد شد که حساب کند وزن کل الکترونهاي سازنده وبلاگ ها و وبسايت هاي ما، چقدر است و حساب خواهد کرد که همه شان باهم يک هزارم وزن يک گلوله هم نمي شدند. شايد وزن همه مولکولهاي هواي شعارهاي ما را هم حساب کند، تمام مرگ بر ديکتاتورهايمان، تمام زنداني سياسي آزاد بايد گردد هايمان و آخرش نشان دهد که وزن همه شان با هم ، وزن يکي از ديوارهاي زندان اوين هم نمي شده است

بعد خواهند نوشت که ما تعريف دوباره اي کرديم از جامعه انساني، از روابط انساني، از جهاني بودن و از زندگي در دهکده جهاني. بعد هرکدام اين تاريخ نويس ها هم لابد نامي به ما خواهد داد، ساده ترينشان لابد خواهد نوشت انقلاب سبز، ديگري شان خواهد نوشت انقلاب سکوت ، آن يکي خواهد گفت انقلاب لبخند و لابد کسي اين وسط پيدا خواهد شد که بنويسد انقلاب آگاهي

[+]