Made In Me

A Cold Autumn Day

Posted in living life by made in me on Friday,October 31,08
 
صبح ها معمولا وقتی بیدار میشه که از خواب سیر شده باشه . مگر اینکه هوس کنه کله ی سحر که هنوز دنیا شلوغ پلوغ نشده بره پارک نزدیک خونه . خودشو زیر پتو جمع می کنه . کم کم که بدنش بیدار شد کش و قوس میاد و از تخت بلند می شه. دست و صورتشو میشوره . اصلاح می کنه تا هوای خنک رو بهتر احساس کنه . برای خودش قهوه و ساندویچ کره پنیر آماده می کنه . به بنفشه های روی هره آب می ده . ژاکت و شال گردنشو برمیاره و از خونه میاد بیرون   آسمون خاکستریه . دستاشو توی جیباش فرو می کنه و به طرف پارک قدم میزنه روی نیمکت همیشگی میشینه . نفس های عمیق می کشه تا ریه هاش به هوا عادت کنن صدایی نمیاد . به برگ درخت ها نگاه می کنه . تکون نمی خورن . به نیمکت های خالی نگاه می کنه .  به فواره ی خاموش . روی زمین زانو میزنه . چشماشو می بنده و صورتشو میذازه روی زمین . سرده . دنیا هنوز بیدار نشده  
Advertisements

4

Posted in connections, dissatisfactions by made in me on Friday,October 10,08

زمستان ها زیاد اتفاق می افتد که از سنگینی لباس ها احساس خستگی و کلافگی کنم و در آرزوی تابستان و لباس های سبک ، هرچند که به وقتش تغییر عقیده خواهم داد ، باشم .
از سنگینی حواشی زندگی هم همان احساس را پیدا می کنم . وقتی از پیچیدگی تفسیر و تحلیل نگاه و لبخندی ، رساندن معنای بی غرض حرف و احساسی ، لزوم توجه به برداشت دیگران از ظاهر و حالت وحرکتی ، تلاش برای خالی شدن از نگرانی و استرسی ، لذت همراه با نارضایتی از خوردن شکلاتی ، مورد برخورد بدخواهانه قرار گرفتنی ، با باید های تمام نشدنی احاطه شدنی و ازدحام ناخوشایند افکاری خسته و فرسوده می شوم دلم می خواهد مانند لباس های کلفت و سنگین از خودم دورشان کنم تا فشار از روی ریه هایم برداشته شود و قدرت نفس کشیدن داشته باشم .
این موقع ها دلم می خواهد به غیر از اصول همه چیز را دور بریزم تا اطرافم خالی و خلوت باشد . ذهنم از اضافات و زواید پر نشود . ساده و واضح ببینم و بشنوم و باشم .
علت تمایل من حداقل به مدرنیته همین سادگی مشهود آن است .

Posted in dissatisfactions, numb by made in me on Friday,October 10,08

مثل آدم بزرگ ها . بیدار می شویم . کار می کنیم . غذا می خوریم . باز هم کار می کنیم . می خوابیم . وقتی نمی ماند برای زندگی کردن . کم کم عادت می کنیم . ما هم کم می شویم . ما هم بزرگ می شویم .

فکر می کنم بدون خواست ما و بدون اطلاع ما اتفاق می افتد . فقط اتفاق می افتد . دغدغه ها و نگرانی ها عوض می شوند . شبانه روز در تناسب جدیدش با ما کم می آید . پس قسمت اضافی حذف می شود و با این حذف شدن یادآوری در کار نخواهد بود . مبارزه با این تغییر خود دردناک تر از پاره شدن رشته های ارتباط با زندگی می شود. نه ؛ نمی خواهم گفتن بی فایده است

yesterday when I was young

2

Posted in unrelated by made in me on Friday,October 3,08

someone is always doing something someone else said is impossible

1

Posted in unrelated by made in me on Friday,October 3,08

here’s going to be started

my previous weblog