میدانید فکر میکنم در اعتراف کردن خودخواهیهای عمیق و پیچیدهای پنهان است که در دروغ مصلحتی نیست. اصلن خیلی وقتها در پنهانکاری از خود گذشتگیای هست که در شفاف بودن نیست. گفتم که گفتن ندارد، کداممان هست که این چیزها را نداند
دوستت دارم ، هم چون عطر کاج صبح یک جنگل زمستانی ، یا همچین چیزی
چرا دوی شب فرق می کند زمین و آسمانش با زمین و آسمان همه ی روز ؟ چرا دوی صبح آدمش فرق می کند با همه ی روز ؟ این همه مست ، این همه سوزان ، این همه بی پروا
دلدارِ من از آنِ من است به تمامی و من از آنِ اويم به تمامی
همچون شبانِ جوانی که گلهی خود را در سوسنزاران به چرا میبرد
همچون روباهان جوانسال، که تاکستانهای پُرگُل را تاراج میکنند
دلدارم رمهی بوسههايش را خوش در سوسنزارانِ من به گردش میبرد، خوش در تاکستان من به گردش میبرد
غزلغزلهای سليمان – سرود نخست
Gheseie Eshgh
آه من از کجا بيان کنم اين قصه را
که عالمی خبر شود ز عشق ما
من از کجا بيان کنم اين ماجرا
که ديده را سازد گريان
او نور اميد افشانده بر دنيای من
باشد چو ماه روشن گر شب های من
گر نقش او از پرده رويای من گردد فنا
دنيای من يابد پايان چون خورشيد صبح پايیز
قلب و روح ام را سازد لبريز
از يک احساس
فرياد از اين احساس
دارم آتش در دل پنهان
اشک من باشد قصه گوی اين عشق سوزان
او نور اميد افشانده بر دنيای من
باشد چو ماه روشن گر شب های من
گر نقش او از پرده رويای من گردد فنا
دنيايی من يابد پايان چون خورشيد صبح پاييز
قلب وروح ام را سازد لبريز
از يک احساس فرياد از اين احساس
دارم آتش در دل پنهان
اشک من باشد قصه گوی اين عشق سوزان
آه من از کجا بيان کنم اين قصه را
که عالمی خبر شود ز عشق ما
من از کجا بيان کنم اين ماجرا
که ديده را سازد گريان
آدم که دلش خوش باشه به گوشه کنار زندگی ، آدم که زنده باشه به لحظه
آدم که نقاشی کرده باشه روی همه چی
… رنگ پاشیده باشه باشه به همه چی
آدم نمی ماند که ، دل نمی ماند که

اصلن فرصت نکردم بیام اینجا بنویسم که
چه قام قام قام شیر می خورد خرگوشکم وقتی مربا قاطی ش می کردم
چه بزرگ شده بود ، چه بامزه روی پاهاش بلند می شد اینور اونور و نگاه می کرد
چه ماه لم می داد زیر آفتاب ، چرت می زد توی کلاهش
که چه چشمای خوشگلی داشت
چه لوس بود
چه کاهو خوری بود
چه اتاقم پر بود باهاش
چه مال خود خودم بود
چه کوچولو بود خرگوشکم
تا که مرد
من گنجایش این غصه را ندارم . من فراموشی ندارم این غصه فراموش ناشدنی را . من تمامی ندارم این اشک های ناتمام را . من تاب ندارم این خاطره ها را . این ذره ذره کاویدن خاطره ها را ، در نوشته ها ، تصویر ها ، صدا ها . من تو را می بویم ، می بوسم ، در آغوش می گیرم ، از اینجا ، از کنار تنهایی ام ، از خواب شب هایم ، از خیال روز هایم . من دلم تو را می خواهد . جانم تو را می خواهد . جان دلم

leave a comment