تعارف که نداریم، حالا که بعد این همه اصرارش قرار است باز هم را ببینیم، فکر می کنم هیچ وقت انقدر نخواسته ام کسی را باز ببینم و انقدر نخواسته ام همان کس را هرگز نبینم …هیچ وقت این طور گریزناپذیر نخواسته ام آن هفت ساله را ، نو کنم و این طور ناگزیر نخواسته ام لگد بزنم به همه هفت ساله دیرین… بعضی ها ماندگار می شوند، خرده های ناگزیرشان می ماند با تو . برای بعضی ها ماندگار می شوی، خرده های گریز ناپذیرت می ماند در قلبشان.ماجرا به همین سادگی است
نابهنگام -
look , look how my soul is bleeding
شاید هم حواست بوده به گوش من نرسد . شاید هم حواست بوده من خبرم نباشد که غصه ام مضاعف نشود . چه می دانستی چند وقتیست من خبردارترم از تو . می بینی ؟ دور شدن ازت مقصود بود ، نزدیک تر شدم . که نه نمی بینی ، خبرم نداری . خبر روزگارم
شاید هم که که حواست بوده ندانم ، که زخم ، سر باز ، بازتر ، نکند ، که یادم نیاید همین روزهایت با دیگری را با من . که حواسم بهتان نباشد ، به بوسه تان ، به آغوشتان ، به خوابیدنتان ، به شادی تان ، به لبخندتان . شاید که حواست بوده . شاید که یادم می کنی
سرخپوست ها می گویند برای آن که چیزی را از یاد برد باید آن را نوشت، این را یک وقت رودریگو که مادرش ورونیکا از نسل سرخپوست های اسپانیاست، به من گفته بود
یکشنبه ی پیش وقتی آن قدر باران بارید که آخر شب حس کردم قطره های باران تا عمق حواسم نفوذ کرده است، خواستم بیایم و بنویسم من هنوز عاشقت هستم و ننوشتم
تمام روز بعدش هم باران بارید، آن قدر که دیگر صدای قطره هایش را نمی شنیدم و چیزی نمی دیدم جز طرح محو شیروانی های سرخی که زیر مه خاکستری رنگی گم شده بودند
به گمانم تا یکشنبه ی بعدی که بخواهم بیایم و بنویسم عاشقت هستم، همه ی حجم توسکانی لبریز از باران شده باشد
سرخپوست ها می گویند برای آن که باران بند بیاید باید گلدان ها را در ایوان گذاشت، این را یک روز ورونیکا مادر سرخپوست رودریگو، در اسپانیا برایم تعریف کرده بود
هشتاد و چهار یکشنبه که لااقل نصفش باران باریده است، می آیم این جا بنویسم من هنوز عاشقت هستم و نمی نویسم
از حجم بارانی که این چند روز بارید حس می کنم که همه ی شیروانی های سرخ خاکستری شده اند، تمام گلدان ها را می برم که در ایوان بگذارم
به گمانم من هزار و سیصد و هشتاد و چهار یکشنبه ی دیگر هم که بیایم این جا و زیر باران توسکانی بنویسم عاشقت هستم، از یادت نخواهم برد
کافه ریسترتو -
My love where are you? With no hope of reaching you I write to you… as I have always done.
- cold mountain
I’ve written pages , upon pages , trying to rid you from my bones
چطور می شود دقیقن از دست یک خواب خلاص شد ؟ چطور می شود سنگینی زهرآلودش را از روی قفسه ی سینه ات برداری که تمام روز ناتوان از نفس کشیدن نباشی ؟ می دانید که حالش را ؟ پریشانی و توان راه رفتن نداری و بازوانت بی جانند و هوا به طرز غریبی بی روح است
چطور باید نشست لحظه به لحظه ی هولناکش را ، لحظه لحظه ای که له له می زدی برای واقعیت داشتن اش وبا جان کندن آن ته ته های کشوی فراموشی ات قایمش کرده ای حسرت اش را هق هق اش را ، تعریف کرد ، چطور تعریف کنم اشکت امان نداد در آغوشم ، چطور تعریف کنم طاقتت نیامد نبودنت را با من ، چطور این ها می چرخند دور سرم و دارم از پا می افتم
چقدر بنویسم تا فراموشت کنم
اینقدر حرفای مختلف دارم بزنم که بی خیال می شم . اینقدر حرفای مختلف که می خوام بنویسم فاک یو . اینقدر بدم میاد که احساس می کنم اینجا شده میل باکس تو . که اینارو بخونی ، جای اینکه بیام مستقیم بهت بگم ، که خیال نکنی من اون دختر خوش خندان ، یا اون دختر بی خیال سردم که راحت تو چشمات نگاه می کنه و مثلن ککشم نمی گزه . بدونی این دختره تا مدت ها خنده ی خوشحال تو رو که می خواد دنیا رو تو خوشحالیش سهیم ببینه ، که خیالش راحت می شه با این خوبی ظاهری که تحویل می گیره ، تا روز ها فراموش نمی کنه . فراموش کردن که نیست . تا روز ها از جلوی جلوی چسبیده به چشماش کنار نمی بره . که این دختره دلش تنگه بابا . دلش تنگه یه زندگی دیگه است . یه روزای دیگه . که شور بود . قند تو دل آب شدن بود . که این دختره هر چی خوشحالیای کوچیک رنگی رنگی جمع می کنه برای خودش بازم چشمای خابالوی تو یادش نمی ره . بازم تی شرت راه راه سبزه یادش نمی ره . بازم لحن اس ام اساتو از بره . هی می خوندشون . هی دلش می خواد کوالا باشه لامصب . خسته شده . از خودش .خود بی توش . خود دلتنگ توش
نه که من نفهمیده باشمش همان وقت ، ولی می بینی مصداق این ” یو کن بی کیسینگ اَن آدر مَن-ز لیپس ، بات آی-م یور مَن ” را حالا ؟ با خودمان
آدم مریضی هم پیدا می شود مثل من که خودش برمیدارد مالکیت فرو می کند توی حلق رابطه . نوستالژی پیچشان می کند ، هر تکه اش را برمی دارد می گذارد یک گوشه دنیا هر گوشه دنیا را برمی دارد می چسباند یک جای رابطه که آخرش بشیند وسط زندگی ، پاهایش را جمع کند توی شکم چانه را بگذارد روی زانو ، دور و برش را سیر کند که با دل خوش دنیا را هی خراب کند روی کله خودش . حالا یک وقتی هم هست که خوبی ، تلو تلو خور سرخوش از خواب بیدار شده ای ، بعد یکی هم باید اینجا حواسش باشد که برندارند بی هوا ، بی مقدمه اولین گل یخ سال را بگذارند جلوی رویت ، صورتت را فرو کنی ، بی اختیار خب ، وسطشان ، نفس بکشیشان ، بروی بمیری برای خودت
من گنجایش این غصه را ندارم . من فراموشی ندارم این غصه فراموش ناشدنی را . من تمامی ندارم این اشک های ناتمام را . من تاب ندارم این خاطره ها را . این ذره ذره کاویدن خاطره ها را ، در نوشته ها ، تصویر ها ، صدا ها . من تو را می بویم ، می بوسم ، در آغوش می گیرم ، از اینجا ، از کنار تنهایی ام ، از خواب شب هایم ، از خیال روز هایم . من دلم تو را می خواهد . جانم تو را می خواهد . جان دلم
درد دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنش شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بی خبران چه جای خواب است مرا
داریم مناظره خسرو و فرهاد و می خوانیم . از بیت دومش ، بگفت انده خرند و جان فروشند ، کارم تموم میشه
The Day Before You Came
من داشتم زندگی میکردم. مثل این همه آدم دیگر. صبحها کورنفلکس رژیمی میخوردم با شیر کمچربی، حواسم بود که وزنم از 52 کیلو بیشتر نشود، حواسم بود که پیادهروی کنم، شنبهها میرفتم کریمخان و کتاب میخریدم، گاهی تنها میرفتم سینما، از همهی مهمانیها و معاشرتهای بیش از پنج نفر شانه خالی میکردم، روزی دو سه ساعت کتاب میخواندم، هفتهای چندتا فیلم میدیدم، میایستادم جلوی آینه، زیر ابروهایم را برمیداشتم و فکر میکردم که هایلایت فندقی را بیشتر دوست دارم یا زیتونی، حواسم بود که تولد کسی یادم نرود، هدیههای کوچولوی الکی میخریدم برای دوستهام، بعضی روزها موبایلم را خاموش میکردم، موقع سالاد درست کردن آوازهای خلخلی میخواندم، غذاهای عجیب و غریب میپختم.
من داشتم زندگی میکردم. من معنی خیلی چیزها را نمیفهمیدم. من خیلی از کلمهها را بلد نبودم، نمیدانستم «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم. نمیفهمیدم تن چه بیقرار میشود گاهی، نمیدانستم شبهایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوهات جا مانده باشد چه سنگیناند، نمیدانستم بغض چه حجمی پیدا میکند توی گلوی آدم، که نفس چطور بریدهبریده بالا میآید، که ذرهذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر میخواهی یک لحظه را نگهداری و چقدر نمیتوانی. موجودیت کوچکی بودم که توی خیابانها تنها راه میرفت و خیلی مواظب خودش بود. تا وقتی که تو آمدی
[+]
here i am
just taken a shower , lying on the bed , naked ,
cold wind’s bloweing through the curtains ,
smell of soap on my skin ,
wet head on wet pillow ,
first time enjoying the rain .
here i think
it’s not me who you hurt
it’s you that would lack something for as long as a life time coz
no one could ever love you the way i did
no one’s breath could go away for you the way mine did
no one could give you the life the way it means the way i could
and one one could ever feel the depth of lonliness emptiness the way i do
without you
leave a comment