چرا یکی نمیاد غرور و تعصب باب میل من بسازه ؟ البته همین ورژن کیرا نایتلی ش خوب بودا هرچند که خوشم نمیادم اصن از این خانومه با اون لباش و اینا ، ولی از آقای دارسی ش کاملن راضی بودم ، اما خوب کلی بهتر می تونست باشه بهر حال . تم انگلیسی قدیمی -آنه اش خیلی بیشتر و خوشگل موشکل تر باید می بود . لباسا و ایناش
اصن یه معضل من همیشه این فیلمایی بودن که بر اساس کتابایی که خوندم ساخته می شدن . کتاب که می خونه آدم کلی خودش فیلم می سازه تو ذهنش ، کلی شخصیت پردازی می کنه ، طراحی لباس و صحنه و اینا می کنه . بعد این فیلما که ساخته می شن همه تصورات آدمو به هم می زنن از دم
آها ، این وسط رویای سبز ( یه سوال ، گرین گیبلز نبود مگه ؟ رویای سبز چرا پس ؟ ) حسابی مستثنی است . آنی و گیلبرت و دیانا و ماریلا و مثیو شو انگار از توی کتاب کشیدی آوردی بیرون اینقد که خود خوشونن . یعنی هیچ اکتر دیگه ای نمی تونسته باشه که چشمای سبز – خاکستری آنی ، صورت باهوش و مصمم و چشمای قهوه ای گیلبرت ، چال گونه های دیانا ، موهای محکم پشت سر جمع شده ی ماریلا و چهره ی مهربون مثیو رو عین همون جوری که هستن داشته باشه . بله . بعد من الان دارم غیر مستقیم میگم که اگه یکی یه وقتی به سرش زد خواست خیلی خیلی بی نهایت منو خوشحال کنه دی وی دی رویای سبز و می تونه پیدا کنه بخره بیاره بده به من . مطمئنن به هدفش میرسه
نتیجه اینکه اگر زن ِ شما کم کم دارد تبدیل میشود به یک دوست، وقتاش شده که از یک دوست بخواهید که بشود زن ِ شما
Am Beispiel meines Bruders
این گفت و گو ها بیان تردید نسبت به زندگی آن دو نیز بود ، زندگی پدر و مادرم . چی میشد ، اگر … از آن سوال های کاملا زائد که در واقع منظور همیشه خود فرد سوال کننده است ، این که به نظرش تا چه حد پیشامد ها قابل تغییر بودند و تا چه حد میشد مبتنی بر خرد عمل کرد . طی آن گفت و گوها مادر هرگز پدر را سرزنش نمی کرد . می گفتند خودش واقعا داوطلبانه به جبهه رفته بود ، پدر اصراری نداشته . اما پدر نیازی هم به اصرار نداشت . رفتن برادرم به جبهه انجام بی حرف و سخن آن چیزی بود که پدر ، در هماهنگی با جامعه ، آرزویش را داشت
درک و فهمش خیلی سخت است که چرا در برابر درد و رنج دیگران ، همدردی و دلسوزی فراموش میشد ، که چرا بین انسانیت در وطن و انسانیت در آنجا ، در روسیه ، تفاوت گذاشته میشد . کشتن غیر نظامی ها در آنجا بخشی از کار معمول روزمره بود ، بدون ارزش ذکر کردن ، در اینجا اما جنایت
برادرم یادداشت می کند ، بدون اینکه حتی یک آن رابطه ای بین تخریب خانه ها در اوکراین و بمباران ساختمان ها در هامبورگ ببیند … : فقط فکر و خیال خانه ، هر روز خبر حمله های هوایی انگلستان میرسد . کاش روباه پیر دست برمی داشت . این که جنگ نیست ، کشتار زن ها و بچه هاست – این هم که انسانی نیست
سرباز هایی بودند ، چند تایی ، تعدادی ، که از تیرباران غیر نظامی ها سزباز میزدند . آنها را نه به خاطر تمرد نه تیرباران می کردند و نه تنزل درجه می دادند ، برایشان دادگاه نظامی هم تشکیل نمی دادند . در کتاب براونینگ آمده است که چند نفری اندک گفتند نه ، اما این ها که ” سرباز های عادی ” نبودند
وقتی درباره ی درد و رنج می نویسی ، وقتی درمورد قربانی ها می نویسی ، باید بپرسی چه کسانی عامل این درد و رنج اند ، باید بپرسی گناه قربانی چیست ، باید بپرسی این بی رحمی و مرگ چه دلایلی داشته ، مثل همان روایتی که طبق آن فرشته هایی هستند مامور ثبت خلاف و رنج های بشر . کمترین کارها این است که شهادت بدهی
مثلا برادرم – اووه تیم – نشر افق
هیولا
ساچز شغلی نداشت و برنامه ریزی رورانه اش خیلی سفت و سخت نبود … او هر وقت می خواست کار می کرد ( غالبا شب ها آخر وقت ) و بقیه ی اوقات آزادانه می گشت . مانند گردشگران قرن نوزدهم در خیابان های شهر قدم می زد و به هر طرف عشقش می کشید ، می رفت . اهل گشت و گذار بود ؛ به موزه ها و گالری های هنری سر می کشید ، وسط روز به سینما می رفت و روی نیمکت پارک ها کتاب می خواند . ساچز مانند سایر مردم تابع ساعت نبود و در نتیجه هرگز احساس نمی کرد وقتش را تلف می کند . این به آن معنا نیست که تولید نمی کرد ، اما دیوار میان کار و تفریح برایش چنان کوتاه شده بود که به زحمت می توانست آن را ببیند
هیولا – پل استر – نشر افق
گاهی وقت ها احساس می کنم هر لحظه آنطور که استحقاق دارد نمی گذرد
leave a comment