Till The Pain Is So Big You Feel Nothing At All
از کجا بگویم . از چه بگویم که برسم به این بغض ناگهان . همین پنج روز پیش بود دیگر . نشستیم با آقای دوست به حرف زدن . از مرگ همسایه شان گفت . از فکر و خیالش . از حال حالای همسایه . که کجاست . چه می کند . چه می بیند . و من بودم . همین پنج روز پیش . گفتم من آدم آنطرف نیستم . من آدم بعد نیستم . من همه ذهنو خیالم این طرف است . به دختر همسایه . به نبودن همسایه . به خاطره ها ، لحظه ها ، شادی ها و غم هایی که دیگر تمام شد . به آینده ای که دیگر شریکش نیست . که چه عجیب است این تمام شدن . این نبودن . گفتم من آدم تصویرهام . من آدم صداهام . متن می خواهم برای احساس کردن . ماده می خواهم . که چنگ برنم بهش . توی فضای خالی بی ماده غوطه می خورم . می روم . می روم . مانعی سر راهم نیست . باید دلیل بگذاری جلوم . باید بکوبی ام به دیواری چیزی . باید لمس کنم . بی لمس نمی فهممش . می فهممش ، باورش نمی کنم . پنج روز پیش بود این حرف ها و امروز ، پسر عمه جانمان مرد . به همین سادگی . تصادف . مرگ مغزی . پسر عمه جانمان مرد . بیست و چهار . بیست و پنچ . نمی دانم . مرد . صدای گریه برادرم از پشت درهای بسته اتاق هامان می آید و من باز مانده ام . ناباور . می گردم بین تصاویرم . از او
آمده بودی دنبالمان . که راه را نشانمان بدهی . چند سالت بود ؟ چند سالم بود که این همه زیبا آدمی به نظرم ؟ خانه ما بودیم . دستت را گذاشتم روی صورتم . سرد بود . کنار دریا . بچه لاکپشت پیدا کردم و بازی کردیم . تاریک شد . پرتش کردیم توی آب . در یخچال را محکم بستی . بعد که بازش کردی یادت هست ؟ یک دنیا شیشه روی زمین بود . عکس روی بوفه مامان بزرگ . آخرین بار . شب عروسی تو . پسر کوچولو . پسر عمه کوچولوی دوست داشتنی ام . باورم نیست . احساسی ندارم . تصویری ندارم . دیواری نیست . شاید مادرت را که دیدم
یعنی من از توی سلولام که چه عرض کنم از توی تک تک میتوکندری آم به این نسل ان – امی که قراره به جای ادبیات دفاع مقدس و ادبیات پایداری و کوفت و زهرمار ادبیات سبز بخونن حسودی می کنم . بعد به یه چیزی دقت کردین ؟ که اون “ان” دیگه پنج و شیش و اینا نیست که . دوباره می شن نسل اول ، نسل دوم . مبداء شمارش نسلامونم عوض می شه
عمو مارسل هم همین را میگفت، که آدمهای مهم زندگیات آنهاند که رفتنشان هم چیزهای زیادی به تو میدهد
[+]
دیگه مدرسه مچ بند سبزه مو نمی بستم . امروز بستم دوباره . به خیال اینکه لابد توجه جلب می کنه . کلی تعجب کردم . کلی کلی خوشحال شدم . خیلیا مچ بند داشتن . خیلیا . خیلی از کوچیکترا . مدرسه قبول نکرد ببردشون راهپیمایی . اما می دونم مدیر و معاونامونم سبزن . توی شهر ما که هیچ کس جرئت نداره کاری بکنه این همه دختر سبز خیلیه . خیلی شجاعته . خیلی پیشرفته . خیلی خوشحال شدم که منم سبز بودم . منم باهاشون بودم
درد دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنش شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بی خبران چه جای خواب است مرا
داریم مناظره خسرو و فرهاد و می خوانیم . از بیت دوش ، بگفت انده خرند و جان فروشند ، کارم تموم میشه
آنک سیزدهم آبان، این سبزترین روز سال دوباره از راه میرسد. آیا امروز قابلتصور است که حرکت مردم بر اثر بازداشته شدن همراهی از همراهی خاموش شود؟ اگر اینگونه باشد دستاوردهای چهل و پنج سال تاریخ معاصر خود را از دست دادهایم، و اگر چنین نباشد این نشانهای از ریشههای انقلابی ماست. ما به اتکای این ریشههاست که سبز شدهایم، ریشههایی که اگر از آنها دور شویم به همان چیزی تنزل خواهیم کرد که مخالفان مردم آرزو میکنند. به این خاطر است که جا دارد با هر تلاش افراطی در این جهت برخوردی احتیاطآمیز داشته باشیم
این روزها هر نگاهی که به نگاهی میافتد از پیروزی میپرسد. کی به آن میرسیم؟ چه چیز ما را به آن میرساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پیش میاندازد؟ و چه چیز آن را کمال میبخشد؟ تمامی وجود ما دعا و سوال است و وعده خداوند که فرمود هر آنچه مسئلت کنیم مقداری از آن را اجابت خواهد کرد. و آتاکم من کل ما سالتموه. (و از هرآنچه از او خواستید به شما داد). همین که خواستهای در جامعه متولد میشود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند و دولتها تنها میتوانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند
آیا ما هم میتوانیم بر این مقادیر اثر داشته باشیم؟ آری. المعروف بقدر المعرفه؛ انسانها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش میگذارند در خور نیکوییها قرار میگیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنجهای خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهرهمند شدهاند
راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان میدهد که ما تا انتها بر سر خواستههای خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز میگشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز میکند
سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند. این روز عزیز را به ملت ایران تبریک میگویم و برای گروهی از آفرینندگان این مناسبت که اینک در بندند و دیگر اسیران نهضت سبز از خداوند آزادی، شکیبایی و پاداشی متناسب با نیتهای بلندشان آرزو میکنم
Butterfly

For once in my life I couldn’t deny
I thought that I’d found my everything,
A lover a friend, the hours we would spend just doing nothing at all,
Yeah, but your need to leave is your so long, break free let go,
Butterfly fly, fly away from here
I know we’ll try, try through the laughter and the tears
You’ll always be a part of me
In my heart you’ll always be
Butterfly fly, fly away, fly away
Deep in your eyes the stare that I find
All that I really ever need.
Whatever I do you know that its you girl In every face I see.
Your last goodbye was your so long break free let go,
Butterfly fly, fly away from here
I know we’ll try, try through the laughter and the tears
You’ll always be a part of me
In my heart you’ll always be
Butterfly fly, fly away, fly away
To the place you belong hope you heal the fear and soul
Hope that you can find the freedom in your life, in your life
Ahh sweet butterfly, just fly away, just fly away
I know we’ll try, try through the laughter and the tears
You’ll always be a part of me
In my heart you’ll always be
Butterfly fly, fly away, fly away
For once in my life I couldn’t deny,
I thought that I’d found my everything,
A lover a friend, the hours we would spend just doing nothing at all
[+] آدمهایی که به تنهاییشان پیبردهاند با آنها که حواسشان نیست فرق دارند، فرقهای به چشم آمدنی، از چشم خواندی
یکی هم پس باید بیاید از فاصله ی این شب ها و روزهایشان بنویسد . از این بغض های فرونبردنی و این اشک های تمام نشدنی شب ها و این سکوت و سکون انگار نه انگار روزها . از این تصمیم ها برای حرف ها و ایمیل ها و دوست شدن ها که مطمئنی ازشان و برنامه شان را ریختی برای فردا و مطمئنی هم که می زنی زیرشان . اصلن باید نشست دید کدام این تصمیم ها کدام این اطمینان ها کدام این احساس ها درست است . کدامشان باید انجام شدنی اند . شاید هم که بعضی از این ها مال همان شب ومال همان زنده شدن نوستالژی ها و مال همان حال دگرگونند . همان وقت باید به جهنم نصیب پشیمانی فردایش کرد و دل به دریا زد . که این تصمیم ها مال فردا نیستند ، فردا گنجایششان را ندارد . کم رنگشان می کند
The Day Before You Came
من داشتم زندگی میکردم. مثل این همه آدم دیگر. صبحها کورنفلکس رژیمی میخوردم با شیر کمچربی، حواسم بود که وزنم از 52 کیلو بیشتر نشود، حواسم بود که پیادهروی کنم، شنبهها میرفتم کریمخان و کتاب میخریدم، گاهی تنها میرفتم سینما، از همهی مهمانیها و معاشرتهای بیش از پنج نفر شانه خالی میکردم، روزی دو سه ساعت کتاب میخواندم، هفتهای چندتا فیلم میدیدم، میایستادم جلوی آینه، زیر ابروهایم را برمیداشتم و فکر میکردم که هایلایت فندقی را بیشتر دوست دارم یا زیتونی، حواسم بود که تولد کسی یادم نرود، هدیههای کوچولوی الکی میخریدم برای دوستهام، بعضی روزها موبایلم را خاموش میکردم، موقع سالاد درست کردن آوازهای خلخلی میخواندم، غذاهای عجیب و غریب میپختم.
من داشتم زندگی میکردم. من معنی خیلی چیزها را نمیفهمیدم. من خیلی از کلمهها را بلد نبودم، نمیدانستم «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم. نمیفهمیدم تن چه بیقرار میشود گاهی، نمیدانستم شبهایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوهات جا مانده باشد چه سنگیناند، نمیدانستم بغض چه حجمی پیدا میکند توی گلوی آدم، که نفس چطور بریدهبریده بالا میآید، که ذرهذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر میخواهی یک لحظه را نگهداری و چقدر نمیتوانی. موجودیت کوچکی بودم که توی خیابانها تنها راه میرفت و خیلی مواظب خودش بود. تا وقتی که تو آمدی
[+]



